![]() |
![]() |
|
| ذره ذره واژه می شوم |
|
دارم واقعا کُپ می کنم . این ولگرده همینجوری داره پشت سرم میاد . اگه تا دمه خونه مون بیاد خیلی بد میشه . دیگه به این سادگی آ نمی شه پیچوندش . حالا از کجا معلوم که با من کار داره . باید وایسم تا معلوم شه . سر همین پیچ باید وایسم . وا میسم و بر می گردم . همچی که بر می گردم اول از همه این نگاه لعنتی م قفل می شه توو چشاش . اونم راس راس می آد طرف منو سلام می کنه . واقعا دست پاچه شدم . این طوری خیلی بده . اون نباید بفهمه که من قلبم داره از حلقم می زنه بیرون . قد بلند و چارشونه ای داره ولی بد جوری لاغره . گمونم معتادم باشه . مو هاش یه گوله کاموا شده رو سرش . هم زمان که سرمو کمی خم می کنم پایین ، جواب سلامشو می دم . واقعا نمی دونم چی کارم داره . اگه بگه یه کم بهم پول بده ، می پرم یه ماچ از لپای خدا می کنم . ولی نمی دونم چرا یه حسی بهم می گه نباید این باشه . فقط یه حسه ها . ولی از اون حس هاس که آدم می دونه که درسته ولی باز نمی تونه خودشو گول بزنه . می گه ؛ " ببخشین ... مث اينكه شما داشتين یه ترانه می خوندین . بايد اسمش the wall باشه . مال گروه پينك فلويد . ظاهرا ترجمه هاش تازه چاپ شده . اگه کتابشو دارین می تونم ازتون خواهش کنم چند روز به من قرض بدینش .... " . لعنتی . کار خودشو کرد . ضربه ی خودشو زد . می دونستم یه گدای معمولی نیست . آرزو می کردم گیر یه گدای معمولی افتاده بودم . آدم با اونا می دونه باید چی کار کنه . یا یه چیزی بهشون می ده یا نمی ده . ولی امان از این گدا های چیز فهم . خدا نکنه گیرشون بیفتی . هم پوله رو باید بدی ، هم یه تیکه از روحتو ، هم کلی از وقتتو . پوله کم که نمی تونی بدی ، پوله زیاد هم اگه بدی تازه به وظیفه ت عمل کردی . تازه این آخرش نیست ، اگه چند تا تخته مث من کم داشته باشی ، این موضوع تا کلی وقت می ره توو مخت و عین یه سیم برق ، روزی چند بار فاز و نولش می خوره به هم که عجب روزگار تخمیی یه و از این جور حرفا . این اعتماد به نفسش بیشتر دست پاچه م می کنه . هرچی اون آروم تره من بیشتر به هم می ریزم . یه لهجه ی خاصی هم داره که نمی دونم دقیقن مال کجاست . شاید شبیه جنوبی ها . خوب تونسته بازی رو دستش بگیره . قشنگ معلومه که اون درخواست اولش ، در خواست واقعی ش نبوده . فقط خواسته منو برای وایسادن مجاب کنه و بفهمونه که با یه گدای معمولی رو به رو نیستم که موفق هم شده . لعنتی آ . به اندازه ی خودشون باهوشن . منظورم اینه که کارشونو خوب بلدن . سعی می کنم به خودم مسلط شم . از حالت فرار میام بیرون و یه لبخند کشکی تحویلش می دم . بعد یه هو یه چیزی توو مخم جرقه می زنه . این یارو قیافه ش خیلی آشناس . باور کن اینو یه جایی دیدمش . خصوصیاتش یه جوریه که آدم فراموشش نمی کنه . تووی جلسه ی شعر خونی یا یه همچین جایی باید دیده باشمش . یه تستی به حافظه م می زنم و می گم ؛ ببخشيد آقا ! من شما رو تووی جلسه های شعر خوني یه فرهنگ سراي انديشه ندیدم ؟ صورتش با یه لبخند آروم باز می شه . دندوناش مرتب و با این حال زرد رنگه . می گه ؛ بله . من قبلنا اونجا شعر می خوندم . ولي خیلی وقته که دیگه نمی رم . مگه شمام اونجا شعر می خوندین ؟ ظرف چند دقيقه اوضاع عوض می شه . باهاش احساس صمیمیت می کنم . به سمت جدول پیاد رو اشاره می کنم تا بشینیم و کمی با هم گپ بزنیم . می گه ؛ اسمم نجاتيه . الان بيست و چهار ساعتی میشه كه هیچی نخوردم . اگه ممكنه کمی پول به من بدین تا یه چیزی بخرم بخورم . من هم عوضش چند تا از شعرامو براتون مي نويسم . دوباره تمام فکرمو به هم می ریزه . شعر در مقابل یه لقمه نون . لعنتی . حق نداشت اینجوری با من بازی کنه . سعی می کنم توو چشاش نیگا نکنم . این دفه نه از ترسی که واستون گفتم . یه حس خیلی بدی دارم . به دستاش نیگا می کنم . از گرسنگی دارن می لرزن . واقعا این جور وقتا یه تصمیم درست گرفتن کار مشکلی یه . می گه شب آ تووی پارك مي خوابم . تمام زندگيم دفتر شعرم بود . حاصل سالها نوشتن كه ازم دزدیدنش . اين اتفاق بيچاره ترم كرد . فقط بعضي ها شو از حفظم . اگه یه تیکه کاغذ بهم بدی برات می نویسمش . یه تیکه کاغذ از یه مجله پیدا می کنم و مي دم بهش . با خودكار بيك کهنه ای كه از توو جيبش در مي آره شروع می کنه به نوشتن : " من چون سيبي كه خورده مي شوم خوشحالم آه ! اما سيب تمامي وسوسه نيست ..... " همینطور که داره می نویسه نیگاش می کنم . نكنه معتاد يا كلاش باشه و اينطوری داره از احساسات يه جوون كم تجربه سوء استفاده مي كنه . نوشتن شعرو که تموم می کنه ، می دش دست من تا نگاش کنم و اون یه بار برام بخونتش . ، چون به خوانش شعر خيلي اهميت مي ده . مي گه اهل شيرازه . برادر ثروتمندی داره که سال ها توو کارخونه ی اون کار می کرده . ولی از وقتی که برادرش رفته خارج ، اون اینطوری توو خیابون آ سرگردون شده . شب آ تووی پارك آ و كنار خيابان آ مي خوابه . يه كارتن با چند تا تیكه لباس و ورق پاره و يك كتاب رمان امانتي ، تمام دارایی یه اون توو اين دنيا س . به علاوه ي يه شناسنامه كه منتظره برادرش واسش پاسپورت بگیره و ببرتش پیش خودش . اصلن الان حوصله ندارم ببینم داره اینا رو راست می گه یا همشو از خودش سر هم کرده . می گه گاهی واسه اونایی که میان پارک ماشین می شوره . از مردم کنس می گه که توو این سرما شندرغاز می ذارن کف دستش . دست می کنم و هر چی پول توو جیبم دارم می دم بهش . گمونم یه دو هزار تومنی می شه . می گه ؛ اگه ممكنه با شما بيام دمه خونه تا اگه كفش و لباس اضافه اي دارين بردارم . آخه سرما نزديكه ... می ترسم همینجوری خواسته هاشو بیشتر کنه . واسه همین فردا شب باهاش توو پارک قیطریه قرار می ذارم ... امروز به کل دانشگاهو بی خیال شدم . اصلن حسش نبود . از صبح توو فکر این یارو نجاتی بودم . آخه شب باهاش قرار دارم . چند تیکه پیرهن و شلوار و از اینجور خرت و پرت آ واسش گذاشتم کنار . با چند تا دونه کتاب که یکی شم همون ترانه های پینگ فلویده . نمی دونم اینو دیگه می خواد چی کار آخه . من نمی دونم یه سری شعر از آدمایی که از رو شیکم سیری نشستن گفتن به چه درد این بابا می خوره . از در که می خوام برم بیرون خواهرم دست گیرم می کنه . دختر خوبیه . بیچاره جز پارک رفتن تفریح دیگه ای نداره . منتظر می شه ببینه کی میره اون سمتی تا دس گیرش کنه و باهاش بره . منم بدم نمیاد . راستش ترجیح می دم با خودم بیاد . توو پارک پُره از این آدم آی عوضی که وقتی یه دختر رد می شه هناق می گیرن اگه یه تیکه ای چیزی نندازن . هیچ وقت نتونستم از این کار آ بکنم . نه که از دختر بازی بدم بیاد . نه . ولی این مدلی نمی تونم . یه جورایی فک می کنم در شان من نیست . همیشه ام اونان که دخترا رو تور می زنن . توو راه واسه خواهرم یه چیزایی از این آقای نجاتی تعریف می کنم . بهش می گم واسه چی داریم می ریم پارک . اونم هیچی نمی گه . اونو روی یکی از سکو آی سیمانی یه وسط درخت آ پیدا می کنیم . تیر برق کم جون اون کنار یه گله جایی رو که نشسته روشن کرده . روی چند تیکه مقوا نیشسته و داره کتاب می خونه . فوری منو یادش میاد . بلند می شه و سلام می کنه . از اینکه عین یه جنتلمن به خواهرم ادای احترام می کنه لجم می گیره . لباس و وسایل رو می دهم بهش . یه تشکر کشکی می کنه . قشنگ معلومه که نمی خواد این کار با نوعی دلسوزی و ترحم همراه باشه . بعدش میره بالای منبر و از جامعه ی بی طبقه و فلسفه ی عدم تملک حرف می زنه . ینی اینکه تشکرم رو نشنیده بگیرین ، وظیفه تون بوده . حس می کنم خواهرم از این وضع داره کلافه می شه و می خواد که زودتر بریم . از دیدن کتابا از همه بیشتر خوشحال میشه . می گه نمی دونین هر تیکه روزنامه یا مجله رو که گیر میارم چه جوری با ولع می خونمش . خلاصه ازش معذرت خواهی می کنم و خدافظی می کنیم . موقع خدافظی نمی دونم چرا یه هو از دهنم در می ره و می گم ، سعی می کنم یه جای خوابی چیزی واست دست و پا کنم . یه کار نگهبانی که لا اقل تووی سرمای زمستون نمونی . لعنت به من . همیشه وقتی جَو گیر می شم یه چیزایی می گم که عمرن نمی تونم انجامش بدم . دو قدم که میایم اینور عین سگ پشیمون می شم که این حرفو زدم . چون اینو که گفتم همچی خوشحال شد که نگو . گفت حتما .... حتما منتظرتون می مونم . من معمولا همین دور و اطرافم . راحت می تونین پیدام کنین ... هوا حسابی تاریک شده . دارم از دانشگاه بر می گردم خونه . يقه ي كاپشنمو دادم بالا تا سرما كمتر نفوذ كنه . همیشه از زمستونایی که سرما داره و برف نداره منتفرم . یه نخ سیگار وینستون لایت از دکه می گیرم و واسه اینکه بتونم با خیال راحت بکشمش ، راهمو کج می کنم سمت پارک قیطریه . فکر اینکه بعدش می رسم خونه و کنار شومینه یه لیوان چایی یه داغ می زنم ... حسابی داره بهم حال می ده . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:6 توسط حسین کوشا |
|
|
اول آی پاییزه ولی هوا هنوز اونقدا پاییزی نشده . این بلا تکلیفی هم بعضی وقت آ بدک نیس . درختا توو شیش و بشن که برگ آ رو بندازن یا نه . گاهی آدم اشتبا می گیره که پاییزه یا بهار . به هر حال هر دو ش یه جور اعتداله . اینو سر کلاس نجوم دبیرستان فهمیدم . از پارک اومدم بیرون و لخ لخ کنون دارم بر میگردم سمت خونه . وقتی تنهایی اینجور جاها می رم ، برگشتنی به جای اینکه فکرم باز شده باشه خسته تر شده . بس که با خودم حرف می زنم . ینی نه که خودم با خودم حرف بزنم ، انگار یکی دیگه بیرون از من شروع می کنه با من حرف زدن . از اول تا آخرش همین جوریه . شاید واسه همینه که دیگه مث قدیما زیاد نمیام پارک قیطریه . تازگی آ کتاب ترانه های پینگ فلوید رو خریدم . قبلش رفته بودم توو کار ترانه هاش . واقعا کارشون محشره . واسه همین وقتی کتابشو دیدم که ترجمه شده معطلش نکردم . مث بیشتر وقتا که یه چیزیو عین رادیو واسه خودم زمزمه می کنم ، حالام دارم این آهنگه the wall رو می خونم . تازه حفظش کردم . وقتایی که با خودم ترانه می خونم اصلن حواسم به دور و برم نیس . ینی می بینم آ ، ولی اصلن بهشون اهمیتی نمی دم . مثلا همین الان که این یارو ولگرده داره از کنارم رد میشه ، با اینکه یه جورایی نیگا نیگام می کنه ، اصلن واسم مهم نیس . حتا تن صدامم پایین نمیارم . ولی چند قدم که جلو تر می رم ، عین آدم آی وسواسی بر می گردم یه نیگایی پشت سرم می ندازم . یارو داره پشت سرم میاد . این آدمای ولگرد همیشه منو کفری می کنن . شاید تقصیر خودمه . یه جورایی خودم انقد بهشون نگاه می کنم و توو کاراشون دقیق می شم که میان سمت من . بعدشم که دیگه دست من نیست . عین کنه می چسبن به آدم . هیچ وقت نمی خوام اینجوری بشه ولی همیشه هم میشه . قبلنا که توو دوشان تپه زندگی می کردیم ، یه پسره خل و چل توو بلوکمون داشتیم . آقا هر وقت ما میرفتیم بیرون بازی کنیم ، این دیوونه هه زرتی می زد یه جای ما رو ناقص می کرد . یه بار همچی زد که کله م شکست و سر و صورتم پر خون شد . حسن می گفت ، ببینم چرا پس ما رو نمی زنه ، نکنه تو توو چشاش نگاه می کنی . گفتم خوب آره . مگه شما نمی کنین . گفت همینه دیگه دیوونه . نباید که توو چشاش نیگا کنی . راست می گفت . وقتی می دیدمش توو چشاش زل می زدم . دیدی اینایی که کم دارن ، همشون شکل همن ! یه صورت پف کرده عین نون تافتون ، چشای مغولی ... ابروهای کوتاه ... موهای سیخ سیخی یه صاف . چونه شونم یه جورایی به گلوشون چسبیده . آدم فک می کنه یه سیبی چیزی توو گلوشون گیر کرده . دهن آ شونم همیشه نیمه بازه . حالا مال بعضی آ شون آب از لب و لوچه شون هم آویزونه . عین همین آب لا بولا . نمی دنم این اسمو از کجا آورده بودن ولی بچه ها به ش می گفتن آب لا بو لا . به چشاش که نیگا می کردم یه هو وا می ساد . بعد به م می خندید . وقتی می خندید خیلی قیافه ش مهربون می شد . جدی می گم . خیلی مهربون و دوس داشتنی می شد . حتمن حسن اینا هیچ وقت این قیافه ی مهربونشو ندیده بودن . ولی مشکل بعدش بود . یه اتفاقایی می افتاد که من نمی فهمیدم . ینی الانم نمی فهمم . با همون خنده ی توو صورتش ، یه هو منو دنبال می کرد . اون روزی که زد کله مو شیکوند ، یه چوب مشتی هم دستش بود . اون روز حتی من فرارم نکردم . اومد جلو و تپی چوبو کوبوند توو ملاج ما . اولین باری بود که این کارو می کرد . اصلن باورم نمی شد . حتی خونه هم که رفتم به مامانم اینا نگفتم چه جوری کله م شیکسته . فقط بعدنا به حسن گفتم . گفت خاک توو سرت نباید توو چشاش نیگا می کردی . شاید واسه همینه هر وقت یه همچین آدم آیی می بینم تنم می لرزه . نه اینکه فک کنم خطرناکن . از اینکه دوس دارم هی این کارو تکرار کنم ببینم واقعا راجب همشون همینطوره . ینی اگه بهشون نیگا کنی یه اتفاقی می افته . البته این یارو خدایی ش دیوونه نیس . ینی اصلن بهش نمی خوره کم داشته باشه . قیافه ش هیچ کدوم از اون مدل آ رو که گفتم نداره . ببین چه جوری فکرمو بهم ریخت . اصلن نمی دونم کجای ترانه بودم و که ی قطع ش کردم . بازم برمی گردم ... آره این یارو انگاری داره میاد سمت من . سرعتش یه جورایی به قدم زدن عادی نمی خوره . حتی فک می کنم الانه که دهنشو باز کنه و صدام بزنه . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط حسین کوشا |
|
|
از خواندن ناتور دشت احساس خوبی پیدا کردم . این شاید خودبزرگ بینی است ولی قبلن که نوشته ی خوبی می خواندم غمگین می شدم که چنین چیزی پیش از اینکه من بنویسمش نوشته شده ، ولی حالا خوشحال می شوم . انگار که نویسنده زحمت من را کمتر کرده . به هر حال از این کتاب خوشحال می شویم در حالی که دقیقا نمی دانیم چرا . با شخصیت اصلی داستان ، هولدن کالفیلد رفیق می شویم ... طوری که دیگر نگران نیستیم کار احمقانه ای از او سر بزند ، چون کار احمقانه اش را هم دوست خواهیم داشت ، این در حالی است که همه فکر می کنند کارهای این هولدن احمقانه و سزاوار سرزنش و نصیحت است . ناتور دشت ما را سوار قایقی آرام می کند و بعد پارو را رها کرده زیر نور آفتاب پهنمان می کند تا چشم هایمان را ببندیم و گرمای آفتاب را با جزر و مد آرام آب حس کنیم . اتفاق پیچیده ای تووی داستان نمی افتد . با این حال هیچ کجا از چذابیت داستان کم نمی شود . می شود یکسره و بی خستگی خواندش . گره های داستان آنقدر عمیق و متفاوت از شیوه های کلیشه ای است ، که اصلا متوجه وجود آن نمی شویم . چون گره اصلی داستان و نقطه ی کشش آن ، خود شخصیت هولدن است . داستان اساسا روی شخصیت او بنا شده ، شخصیتی که باعث می شود ماجرایی اینگونه ساده ، انقدر ماندگار شود . او پاک و بی آلایش است در حالی که خودش اصلن چنین ادعایی ندارد . رک و راست در مورد هر کس و هر چیز قضاوت می کند و تحمل ریز ترین پلیدی ها را هم ندارد . با چیزهایی حال می کند و از چیزهایی حالش گرفته می شود که برای ما جالب است . ناتور دشت اثری سهل و ممتنع است و همیشه دست یافتن به چنین مرتبه ای در ادبیات کار مشکل و در عین حال پر ثمری است . چیزی شبیه مسافر کوچولوی دو سنت اگزوپری که هیچ وقت کهنه نمی شود . اینگونه آثار درعین سادگی حرف زیادی برای زدن دارند و عمیق ترین افکار را با ساده ترین جمله ها ارائه می کنند و همین است که تا به این حد دوست داشتنی شان می کند . مانند جمله ی پایانی رمان " ... هیچ وقت به هیچ کس چیزی نگو . چون اگه بگی دلت برای همه ی اونا تنگ می شه " ... این جمله ی هولدن است که در پایان داستان دلش برای همه شخصیت های داستان خودش تنگ شده ... همه ی آنهایی که حتی لجن یا غیر قابل تحمل توصیفشان کرده بوده . به نظر می رسد شخصیت اصلی داستان در حال نابودی و فروپاشی همه چیز است ... هیچ ارزش ثابت و ماندگاری برای او وجود ندارد . ولی این لایه ی ظاهری داستان است ، در واقع هولدن سرشار از عشق است ، عشق به خوبی و انزجاز از بدی . چیزی که هولدن را از فروپاشی نجات می دهد ، عشق معصومانه اش به خواهر کوچکش است . هم اوست که به هولدن می گوید " ... تو اصلن از هیچی خوشت نمیاد ... اگه راس می گی یکی شو بگو ... " در واقع عشق هولدن به فیبی خواهرش ، تنها چیزی است که وجود دارد و در عین حال او این اعتراف را نمی کند . ایده آل گرایی درمرتبه ی نهایی اش ، خود به چیزی ناهنجار و ناهمگون تبدیل می شود . چیزی که در عین حال با پیامبر گونگی طعنه می زند . اینگونه است که آروزی هولدن را برای شغلی که دوست دارد مشغول آن باشد باور می کنیم ... دوست دارد در انتهای دشتی بایستد و مراقب باشد بچه ها تووی دره پرت نشوند ... دوست دارد یک ناتور دشت باشد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:54 توسط حسین کوشا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در را با لگد باز می کنم آخر ... دنیا را به تخم چشم های چپم ... خیانت که شاخ ندارد دم ... یک جفت چشم سفید می خواهد و بس ...
|
| از همین ها |
|
سیزده به زنگ او را که دیدم سه شنبه شد گریه نمی کنم اتفاق از کجا می افتد ؟ دیگر نخندیدم آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
وبلاگ قبلی ( اینک قلم ) |
|
RSS
|