تبليغاتX
دفترچه ی نا ممنوع
ذره ذره واژه می شوم

دارم واقعا کُپ می کنم . این ولگرده همینجوری داره پشت سرم میاد . اگه تا دمه خونه مون بیاد خیلی بد میشه . دیگه به این سادگی آ نمی شه پیچوندش . حالا از کجا معلوم که با من کار داره . باید وایسم تا معلوم شه . سر همین پیچ باید وایسم .

وا میسم و بر می گردم . همچی که بر می گردم اول از همه این نگاه لعنتی م قفل می شه توو چشاش . اونم راس راس می آد طرف منو سلام می کنه . واقعا دست پاچه شدم . این طوری خیلی بده . اون نباید بفهمه که من قلبم داره از حلقم می زنه بیرون . قد بلند و چارشونه ای داره ولی بد جوری لاغره . گمونم معتادم باشه . مو هاش یه گوله کاموا شده رو سرش . هم زمان که سرمو کمی خم می کنم پایین ، جواب سلامشو می دم . واقعا نمی دونم چی کارم داره . اگه بگه یه کم بهم پول بده ، می پرم یه ماچ از لپای خدا می کنم . ولی نمی دونم چرا یه حسی بهم می گه نباید این باشه . فقط یه حسه ها . ولی از اون حس هاس که آدم می دونه که درسته ولی باز نمی تونه خودشو گول بزنه .

می گه ؛ " ببخشین ... مث اينكه شما داشتين یه ترانه می خوندین . بايد اسمش the wall   باشه . مال گروه پينك فلويد . ظاهرا ترجمه هاش تازه چاپ شده . اگه کتابشو دارین می تونم ازتون خواهش کنم چند روز به من قرض بدینش .... " .

لعنتی . کار خودشو کرد . ضربه ی خودشو زد . می دونستم یه گدای معمولی نیست . آرزو می کردم گیر یه گدای معمولی افتاده بودم . آدم با اونا می دونه باید چی کار کنه . یا یه چیزی بهشون می ده یا نمی ده . ولی امان از این گدا های چیز فهم . خدا نکنه گیرشون بیفتی . هم پوله رو باید بدی ، هم یه تیکه از روحتو ، هم کلی از وقتتو  . پوله کم که نمی تونی بدی ، پوله زیاد هم اگه بدی تازه به وظیفه ت عمل کردی . تازه این آخرش نیست ، اگه چند تا تخته مث من کم داشته باشی ، این موضوع تا کلی وقت می ره توو مخت و عین یه سیم برق ، روزی چند بار فاز و نولش می خوره به هم که عجب روزگار تخمیی یه و از این جور حرفا . این اعتماد به نفسش بیشتر دست پاچه م می کنه . هرچی اون آروم تره من بیشتر به هم می ریزم . یه لهجه ی خاصی هم داره که نمی دونم دقیقن مال کجاست . شاید شبیه جنوبی ها . خوب تونسته بازی رو دستش بگیره . قشنگ معلومه که اون درخواست اولش ، در خواست واقعی ش نبوده . فقط خواسته منو برای وایسادن مجاب کنه و بفهمونه که با یه گدای معمولی رو به رو نیستم که موفق هم شده . لعنتی آ . به اندازه ی خودشون باهوشن . منظورم اینه که کارشونو خوب بلدن .

سعی می کنم به خودم مسلط شم . از حالت فرار میام بیرون و یه لبخند کشکی تحویلش می دم . بعد یه هو یه چیزی توو مخم جرقه می زنه . این یارو قیافه ش خیلی آشناس . باور کن اینو یه جایی دیدمش . خصوصیاتش یه جوریه که آدم فراموشش نمی کنه . تووی جلسه ی شعر خونی یا یه همچین جایی باید دیده باشمش . یه تستی به حافظه م می زنم و می گم ؛

ببخشيد آقا ! من شما رو تووی  جلسه های شعر خوني یه فرهنگ سراي انديشه ندیدم ؟

صورتش با یه لبخند آروم باز می شه . دندوناش مرتب و با این حال زرد رنگه . می گه ؛

بله . من قبلنا اونجا شعر می خوندم . ولي خیلی وقته که دیگه نمی رم . مگه شمام اونجا شعر می خوندین ؟

ظرف چند دقيقه اوضاع عوض می شه . باهاش احساس صمیمیت می کنم . به سمت جدول پیاد رو اشاره می کنم تا بشینیم و کمی با هم گپ بزنیم . می گه ؛

اسمم نجاتيه . الان بيست و چهار ساعتی میشه كه هیچی نخوردم . اگه ممكنه کمی پول به من بدین تا یه چیزی بخرم بخورم . من هم عوضش چند تا از شعرامو براتون مي نويسم .

دوباره تمام فکرمو به هم می ریزه . شعر در مقابل یه لقمه نون . لعنتی . حق نداشت اینجوری با من بازی کنه . سعی می کنم توو چشاش نیگا نکنم . این دفه نه از ترسی که واستون گفتم . یه حس خیلی بدی دارم . به دستاش نیگا می کنم . از گرسنگی دارن می لرزن . واقعا این جور وقتا یه تصمیم درست گرفتن کار مشکلی یه .

می گه شب آ تووی پارك مي خوابم . تمام زندگيم دفتر شعرم بود . حاصل  سالها  نوشتن كه ازم دزدیدنش . اين اتفاق بيچاره ترم كرد . فقط بعضي ها شو از حفظم . اگه یه تیکه کاغذ بهم بدی برات می نویسمش .

یه تیکه کاغذ  از یه مجله پیدا می کنم و مي دم بهش . با خودكار بيك کهنه ای كه از توو جيبش در مي آره شروع  می کنه به  نوشتن : 

"  من چون سيبي كه خورده مي شوم خوشحالم

  آه  !  اما سيب  تمامي وسوسه نيست  .....  "

همینطور که داره می نویسه نیگاش می کنم . نكنه معتاد يا كلاش باشه و اينطوری داره از احساسات يه جوون كم تجربه سوء استفاده مي كنه . نوشتن شعرو که تموم می کنه ، می دش دست من تا نگاش کنم و اون یه بار برام بخونتش .  ، چون به خوانش شعر خيلي اهميت مي ده .

مي گه اهل شيرازه . برادر ثروتمندی داره که سال ها توو کارخونه ی اون کار می کرده . ولی از وقتی که برادرش رفته خارج ، اون اینطوری توو خیابون آ سرگردون شده . شب آ تووی پارك آ و كنار خيابان آ مي خوابه . يه كارتن با چند تا تیكه لباس و ورق پاره و يك كتاب رمان امانتي ، تمام دارایی یه اون توو اين دنيا س . به علاوه ي يه شناسنامه كه منتظره برادرش واسش پاسپورت بگیره و ببرتش پیش خودش . اصلن الان حوصله ندارم ببینم داره اینا رو راست می گه یا همشو از خودش سر هم کرده . می گه گاهی واسه اونایی که میان پارک ماشین می شوره . از مردم کنس می گه که توو این سرما شندرغاز می ذارن کف دستش . دست می کنم و هر چی پول توو جیبم دارم می دم بهش . گمونم یه دو هزار تومنی می شه . می گه ؛

اگه ممكنه با شما بيام دمه خونه تا اگه كفش و لباس اضافه اي دارين بردارم . آخه سرما نزديكه ...

می ترسم همینجوری خواسته هاشو بیشتر کنه . واسه همین فردا شب باهاش توو پارک قیطریه قرار می ذارم ...

 

امروز به کل دانشگاهو بی خیال شدم . اصلن حسش نبود . از صبح توو فکر این یارو نجاتی بودم . آخه شب باهاش قرار دارم . چند تیکه پیرهن و شلوار و از اینجور خرت و پرت آ واسش گذاشتم کنار . با چند تا دونه کتاب که یکی شم همون ترانه های پینگ فلویده . نمی دونم اینو دیگه می خواد چی کار آخه . من نمی دونم یه سری شعر از آدمایی که از رو شیکم سیری نشستن گفتن به چه درد این بابا می خوره .

از در که می خوام برم بیرون خواهرم دست گیرم می کنه . دختر خوبیه . بیچاره جز پارک رفتن تفریح دیگه ای نداره . منتظر می شه ببینه کی میره اون سمتی تا دس گیرش کنه و باهاش بره . منم بدم نمیاد . راستش ترجیح می دم با خودم بیاد . توو پارک پُره از این آدم آی عوضی که وقتی یه دختر رد می شه هناق می گیرن اگه یه تیکه ای چیزی نندازن . هیچ وقت نتونستم از این کار آ بکنم . نه که از دختر بازی بدم بیاد . نه . ولی این مدلی نمی تونم . یه جورایی فک می کنم در شان من نیست . همیشه ام اونان که دخترا رو تور می زنن . توو راه واسه خواهرم یه چیزایی از این آقای نجاتی تعریف می کنم . بهش می گم واسه چی داریم می ریم پارک . اونم هیچی نمی گه .

اونو روی یکی از سکو آی سیمانی یه وسط درخت آ پیدا می کنیم . تیر برق کم جون اون کنار یه گله جایی رو که نشسته روشن کرده . روی چند تیکه مقوا نیشسته و داره کتاب می خونه . فوری منو یادش میاد . بلند می شه و سلام می کنه . از اینکه عین یه جنتلمن به خواهرم ادای احترام می کنه لجم می گیره . لباس و وسایل رو می دهم بهش . یه تشکر کشکی می کنه . قشنگ معلومه که نمی خواد این کار با نوعی دلسوزی و ترحم همراه باشه . بعدش میره بالای منبر و از جامعه ی بی طبقه و فلسفه ی عدم تملک حرف می زنه . ینی اینکه تشکرم رو نشنیده بگیرین ، وظیفه تون بوده . حس می کنم خواهرم از این وضع داره کلافه می شه و می خواد که زودتر بریم . از دیدن کتابا از همه بیشتر خوشحال میشه . می گه نمی دونین هر تیکه روزنامه یا مجله رو که گیر میارم چه جوری با ولع می خونمش . خلاصه ازش معذرت خواهی می کنم و خدافظی می کنیم . موقع خدافظی نمی دونم چرا یه هو از دهنم در می ره و می گم ، سعی می کنم یه جای خوابی چیزی واست دست و پا کنم . یه کار نگهبانی که لا اقل تووی سرمای زمستون نمونی . لعنت به من . همیشه وقتی جَو گیر می شم یه چیزایی می گم که عمرن نمی تونم انجامش بدم . دو قدم که میایم اینور عین سگ پشیمون می شم که این حرفو زدم . چون اینو که گفتم همچی خوشحال شد که نگو . گفت حتما .... حتما منتظرتون می مونم . من معمولا همین دور و اطرافم . راحت می تونین پیدام کنین ...

 

هوا حسابی تاریک شده . دارم از دانشگاه بر می گردم خونه . يقه ي كاپشنمو دادم بالا تا سرما كمتر نفوذ كنه . همیشه از زمستونایی که سرما داره و برف نداره منتفرم . یه نخ سیگار وینستون لایت از دکه می گیرم و واسه اینکه بتونم با خیال راحت بکشمش ، راهمو کج می کنم سمت پارک قیطریه . فکر اینکه بعدش می رسم خونه و کنار شومینه یه لیوان چایی یه داغ می زنم ... حسابی داره بهم حال می ده .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:6  توسط حسین کوشا | 

اول آی پاییزه ولی هوا هنوز اونقدا پاییزی نشده . این بلا تکلیفی هم بعضی وقت آ بدک نیس . درختا توو شیش و بشن که برگ آ رو بندازن یا نه . گاهی آدم اشتبا می گیره که پاییزه یا بهار . به هر حال هر دو ش یه جور اعتداله . اینو سر کلاس نجوم دبیرستان فهمیدم . از پارک اومدم بیرون و لخ لخ کنون دارم بر میگردم سمت خونه . وقتی تنهایی اینجور جاها می رم ، برگشتنی به جای اینکه فکرم باز شده باشه خسته تر شده . بس که با خودم حرف می زنم . ینی نه که خودم با خودم حرف بزنم ، انگار یکی دیگه بیرون از من شروع می کنه با من حرف زدن . از اول تا آخرش همین جوریه . شاید واسه همینه که دیگه مث قدیما زیاد نمیام پارک قیطریه .

 

تازگی آ کتاب ترانه های پینگ فلوید رو خریدم . قبلش رفته بودم توو کار ترانه هاش . واقعا کارشون محشره . واسه همین وقتی کتابشو دیدم که ترجمه شده معطلش نکردم . مث بیشتر وقتا که یه چیزیو عین رادیو واسه خودم زمزمه می کنم ، حالام دارم این آهنگه the wall  رو می خونم . تازه حفظش کردم . وقتایی که با خودم ترانه می خونم اصلن حواسم به دور و برم نیس . ینی می بینم آ ، ولی اصلن بهشون اهمیتی نمی دم . مثلا همین الان که این یارو ولگرده داره از کنارم رد میشه ، با اینکه یه جورایی نیگا نیگام می کنه ، اصلن واسم مهم نیس . حتا تن صدامم پایین نمیارم . ولی چند قدم که جلو تر می رم ، عین آدم آی وسواسی بر می گردم یه نیگایی پشت سرم می ندازم . یارو داره پشت سرم میاد .

 

این آدمای ولگرد همیشه منو کفری می کنن . شاید تقصیر خودمه . یه جورایی خودم انقد بهشون نگاه می کنم و توو کاراشون دقیق می شم که میان سمت من . بعدشم که دیگه دست من نیست . عین کنه می چسبن به آدم . هیچ وقت نمی خوام اینجوری بشه ولی همیشه هم میشه . قبلنا که توو دوشان تپه زندگی می کردیم ، یه پسره خل و چل توو بلوکمون داشتیم . آقا هر وقت ما میرفتیم بیرون بازی کنیم ، این دیوونه هه زرتی می زد یه جای ما رو ناقص می کرد . یه بار همچی زد که کله م شکست و سر و صورتم پر خون شد . حسن می گفت ، ببینم چرا پس ما رو نمی زنه ، نکنه تو توو چشاش نگاه می کنی . گفتم خوب آره . مگه شما نمی کنین . گفت همینه دیگه دیوونه . نباید که توو چشاش نیگا کنی . راست می گفت . وقتی می دیدمش توو چشاش زل می زدم . دیدی اینایی که کم دارن ، همشون شکل همن ! یه صورت پف کرده عین نون تافتون ، چشای مغولی ... ابروهای کوتاه ... موهای سیخ سیخی یه صاف . چونه شونم یه جورایی به گلوشون چسبیده . آدم فک می کنه یه سیبی چیزی توو گلوشون گیر کرده . دهن آ شونم همیشه نیمه بازه . حالا مال بعضی آ شون آب از لب و لوچه شون هم آویزونه .  عین همین آب لا بولا . نمی دنم این اسمو از کجا آورده بودن ولی بچه ها به ش می گفتن آب لا بو لا . به چشاش که نیگا می کردم یه هو وا می ساد . بعد به م می خندید . وقتی می خندید خیلی قیافه ش مهربون می شد . جدی می گم . خیلی مهربون و دوس داشتنی می شد . حتمن حسن اینا هیچ وقت این قیافه ی مهربونشو ندیده بودن . ولی مشکل بعدش بود . یه اتفاقایی می افتاد که من نمی فهمیدم . ینی الانم نمی فهمم . با همون خنده ی توو صورتش ، یه هو منو دنبال می کرد . اون روزی که زد کله مو شیکوند ، یه چوب مشتی هم دستش بود . اون روز حتی من فرارم نکردم . اومد جلو و تپی چوبو کوبوند توو ملاج ما . اولین باری بود که این کارو می کرد . اصلن باورم نمی شد . حتی خونه هم که رفتم به مامانم اینا نگفتم چه جوری کله م شیکسته . فقط بعدنا به حسن گفتم . گفت خاک توو سرت نباید توو چشاش نیگا می کردی .

 

شاید واسه همینه هر وقت یه همچین آدم آیی می بینم تنم می لرزه . نه اینکه فک کنم خطرناکن . از اینکه دوس دارم هی این کارو تکرار کنم ببینم واقعا راجب همشون همینطوره . ینی اگه بهشون نیگا کنی یه اتفاقی می افته . البته این یارو خدایی ش دیوونه نیس . ینی اصلن بهش نمی خوره کم داشته باشه . قیافه ش هیچ کدوم از اون مدل آ رو که گفتم نداره . ببین چه جوری فکرمو بهم ریخت . اصلن نمی دونم کجای ترانه بودم و که ی قطع ش کردم . بازم برمی گردم ... آره این یارو انگاری داره میاد سمت من . سرعتش یه جورایی به قدم زدن عادی نمی خوره . حتی فک می کنم الانه که دهنشو باز کنه و صدام بزنه .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3  توسط حسین کوشا | 

از خواندن ناتور دشت احساس خوبی پیدا کردم . این شاید خودبزرگ بینی است ولی قبلن که نوشته ی خوبی می خواندم غمگین می شدم که چنین چیزی پیش از اینکه من بنویسمش نوشته شده ، ولی حالا خوشحال می شوم . انگار که نویسنده زحمت من را کمتر کرده . به هر حال از این کتاب خوشحال می شویم در حالی که دقیقا نمی دانیم چرا . با شخصیت اصلی داستان ، هولدن کالفیلد رفیق می شویم ... طوری که دیگر نگران نیستیم کار احمقانه ای از او سر بزند ، چون کار احمقانه اش را هم دوست خواهیم داشت ، این در حالی است که همه فکر می کنند کارهای این هولدن احمقانه و سزاوار سرزنش و نصیحت است .

ناتور دشت ما را سوار قایقی آرام می کند و بعد پارو را رها کرده زیر نور آفتاب پهنمان می کند تا چشم هایمان را ببندیم و گرمای آفتاب را با جزر و مد آرام آب حس کنیم . اتفاق پیچیده ای تووی داستان نمی افتد . با این حال هیچ کجا از چذابیت داستان کم نمی شود . می شود یکسره و بی خستگی خواندش . گره های داستان آنقدر عمیق و متفاوت از شیوه های کلیشه ای است ، که اصلا متوجه وجود آن نمی شویم . چون گره اصلی داستان و نقطه ی کشش آن ، خود شخصیت هولدن است . داستان اساسا روی شخصیت او بنا شده ، شخصیتی که باعث می شود ماجرایی اینگونه ساده ، انقدر ماندگار شود . او پاک و بی آلایش است در حالی که خودش اصلن چنین ادعایی ندارد . رک و راست در مورد هر کس و هر چیز قضاوت می کند و تحمل ریز ترین پلیدی ها را هم ندارد . با چیزهایی حال می کند و از چیزهایی حالش گرفته می شود که برای ما جالب است .

ناتور دشت اثری سهل و ممتنع است و همیشه دست یافتن به چنین مرتبه ای در ادبیات کار مشکل و در عین حال پر ثمری است . چیزی شبیه مسافر کوچولوی دو سنت اگزوپری که هیچ وقت کهنه نمی شود . اینگونه آثار درعین سادگی حرف زیادی برای زدن دارند و عمیق ترین افکار را با ساده ترین جمله ها ارائه می کنند و همین است که تا به این حد دوست داشتنی شان می کند . مانند جمله ی پایانی رمان " ... هیچ وقت به هیچ کس چیزی نگو . چون اگه بگی دلت برای همه ی اونا تنگ می شه " ... این جمله ی هولدن است که در پایان داستان دلش برای همه شخصیت های داستان خودش تنگ شده ... همه ی آنهایی که حتی لجن یا غیر قابل تحمل توصیفشان کرده بوده .

به نظر می رسد شخصیت اصلی داستان در حال نابودی و فروپاشی همه چیز است ... هیچ ارزش ثابت و ماندگاری برای او وجود ندارد . ولی این لایه ی ظاهری داستان است ، در واقع هولدن سرشار از عشق است ، عشق به خوبی و انزجاز از بدی . چیزی که هولدن را از فروپاشی نجات می دهد ، عشق معصومانه اش به خواهر کوچکش است . هم اوست که به هولدن می گوید " ... تو اصلن از هیچی خوشت نمیاد ... اگه راس می گی یکی شو بگو ... " در واقع عشق هولدن به فیبی خواهرش ، تنها چیزی است که وجود دارد و در عین حال او  این اعتراف را نمی کند . ایده آل گرایی درمرتبه ی نهایی اش ، خود به چیزی ناهنجار و ناهمگون تبدیل می شود . چیزی که در عین حال با پیامبر گونگی طعنه می زند . اینگونه است که آروزی هولدن را برای شغلی که دوست دارد مشغول آن باشد باور می کنیم ... دوست دارد در انتهای دشتی بایستد و مراقب باشد بچه ها تووی دره پرت نشوند ... دوست دارد یک ناتور دشت باشد ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:54  توسط حسین کوشا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در را با لگد باز می کنم آخر ... دنیا را به تخم چشم های چپم ... خیانت که شاخ ندارد دم ... یک جفت چشم سفید می خواهد و بس ...

از همین ها
سیزده به زنگ
او را که دیدم سه شنبه شد
گریه نمی کنم
اتفاق از کجا می افتد ؟
دیگر نخندیدم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
وبلاگ قبلی ( اینک قلم )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان